ذبيح الله صفا

643

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

رفت از جفاى خصمان سرگشته گرد عالم * آنكو بگرد كويت مىگشت شعرخوانان ز افغان سيف اى جان شبها ميان كويت * خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان « 1 » * * اى غم عشق تو چون مى طرب افزاى دگر * همچو من مانده در عشق تو شيداى دگر پيش ازين اندُهِ بيهوده همى خورد دلم * بازم استد غم عشق تو ز غمهاى دگر چون برون مىنرود از دل من دانستم * كه غم عشق ترا نيست جزين جاى دگر بجز از ديدن تو از تو چه خواهم چو مرا * زين هوس مىنرسد دل بتمنّاى دگر عالمى شيفتهء چشم و خط و خال تواند * هر كسى از تو درافتاده بسوداى دگر تو پسِ پرده و خلقى بتصوّر دارند * هر يكى با رخ خوب تو تماشاى دگر تا بود خسرو خوبان چو تو شيرين صنمى * مگس ما نكند ميل بحلواى دگر بفلك رشوه دهم بوكِ درآرم بارى * پاره‌يى در شب وصل تو ز شبهاى دگر سيف فرغانى در كارِ غمت با دل خويش * « هر شب انديشهء ديگر كند وراى دگر » « 2 » * * دل برد از من دلبرى كآرام دلها مىبرد * خواب و قرار عاشقان ز آن روى زيبا مىبرد جانان بدان زلف سيه حالم پريشان مىكند * يوسف بدان روى چو مه هوش از زليخا مىبرد گفتم كه عقل و صبر را در عشق يار خود كنم * عقل از سر و صبر از دلم آن شوخ رعنا مىبرد در عشقبازى عقل و جان مىبرد شاه نيكوان * چون در رخش كردم نظر بگذاشتم تا مىبرد ما بنده او سلطان ما حكمش روان بر جان ما * هست آنِ او نز آنِ ما هر چيز كاز ما مىبرد تركان اگر يغما برند از هند و روم و از عرب * رومىّ زنگى زلف ما از جمله يغما مىبرد در عهد او نزديك من مجنون بود آن عاقلى * كاو ذكر شيرين مىكند يا نام ليلا مىبرد

--> ( 1 ) - استقبال از غزل سعدى : « بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران . . . » ( 2 ) - تضمين از سعديست و ازين مصراع از مطلع غزل او : « هر شب انديشهء ديگر كنم و راى دگر »